سلطان محمد مطربي سمرقندي
318
تذكرة الشعراء ( فارسي )
اى خاك شاد باش و مخور بعد از اين اسف * كآوردهاى ز دهر عجايب دُرى به كف اى حيف از آن وجود كه در ملك فضل بود * كالورد فى الحديقه و كالدّر فى الصّدف هرچيز را خلف به جهان ، چيز ديگرى است * اما به نيكويى نبود ، مرد را خلف ديدن دگر خيال محال است مرد را * در خواب اگر جمال نمايد زهى شرف تنها به زير خاك چسانى ؟ عزيز من * اين است جمله را به جهان راه ، لا تخف مربوط نيست طرز كلامم ز هجر تو * گه در لباس نشر و گهى در قباى لف اكنون به قصد خستهدلان لشكر فراق * از درد و غصّه و غم و اندوه ، بسته صف اى آرزوى جان و مراد دل همه * بس مشكل است در غم تو مشكل همه در هجر بسكه بر دل ريشم سنان رسيد * كارش ز غصّه و غم و محنت ، به جان رسيد قدر وصال را چو ندانست بيش از اين * چندين جفا به وى ز حوادث از آن رسيد چون « خواجه هاشمى » ز بساط زمين برفت * فرياد ما به عالم قدّوسيان رسيد تاريخ سال فوت وى اى سامع سخن * بشنو ز من كه سوق كلامم به آن رسيد بر « غ » چون سنين سنين سوار دهر * از هجرت پيمبر آخر زمان رسيد ز آحاد عشر ثانيه از رتبهء سيوم * چارم درج دقايق او اين نشان رسيد « 1 » كز خطهء بسيط زمين مرغ روح او * پرواز كرد و تا شرفات جنان رسيد اين دَم فراز « مقعد صدق » آشيان اوست * نزد « مليك مقتدر » اكنون مكان اوست بنگر كه كرد طاير روحش به يكنفس * پرواز سوى جنت فردوس زين قفس چون شاهباز سِدرَهنشين بود روح او * لايق نديد كرده نشيمن به خاروخس دايم به گرد تن ، متن اى دل چو عنكبوت * تار تعلقات در اين خانه از هوس جولان نما چو طاير روحش فضاى قدس * وابستگى مجوى بدين تار چون مگس پيش از اجل بمير در اين دار بىمدار * كين شيوه رسم مردم دانا شدهست و بس
--> ( 1 ) . يعنى در سال 1012 قمرى درگذشته است .